جریان شناسی سیاسی انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰

جریان شناسی سیاسی انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰

عنوان بحث عبارت است از جریان شناسی سیاسی انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰. بر اساس این عنوان در ابتدا سلسله سوالاتی را مطرح میکنم که پاسخ به آنها کمک خواهد کرد تا بتوانیم انتظار ایجاد شده از عنوان جریان شناسی سیاسی انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ را تأمین کنیم. تعریف جریان چیست؟ تعریف جریان شناسی چیست؟ تعریف جریان شناسی سیاسی چیست؟ جریان سیاسی اصلی حاکم بر ایران و انتخابات کدام است؟ رقبای این جریان سیاسی اصلی چه جریان یا جریان‌های سیاسی هستند؟ در انتخابات ریاست جمهوری جریان اصلی کدام است و جریان های رقیب کدامند؟ آیا جریان شناسی جریان سیاسی اصلی حاکم بر ایران بر نحله های سیاسی قابل تقسیم اند؟ اگر پاسخ مثبت است این خرده جریان ها و نحله های سیاسی کدامند؟ نسبت جریان‌های سیاسی رقیب حاکم بر ایران با جریان اصلی چگونه است؟ در سوال خردتر نسبت جریان های رقیب با خرده های جریان سیاسی اصلی کدام است؟ چگونه بین جریان رقیب با جریان اصلی و گاه بین جریان رقیب با خرده جریان های جریان اصلی نسبت گیری بکنیم؟ و آخرین سوال در انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ آرایش نیروهای سیاسی در مقابل هم چگونه است؟ من بحث را در چهار بخش تقدیم می کنم.

در بخش اول به تعریف مفاهیم سه گانه می‌پردازم.

بخش اول : تعاریف

تعریف جریان

بر اساس داده هایی که از لغت نامه ها و دایره المعارف فارسی، انگلیسی و فرانسه جمع‌آوری شده است مانند دهخدا، معین و وبستر، جریان یک حرکت جمعی اختیاری یا هدایت شده است که در بستری مشترک و جهتی معین برای رسیدن به هدفی مشخص اتفاق می افتد. به عبارت دیگر جریان به مجموعه‌ای از انسان‌ها اطلاق می شود که با هدف تغییر و تحول با مبانی فکری مشخص وارد عرصه شده و عمل یا اعمالی را برمبنای آن فکر و در جهت رسیدن یا نایل آمدن به اهداف تعیین شده توسط آن فکر و مکتب و عقیده یا مرام سامان یا سازمان می دهد. مثل جریان های کارگری، جریان های ناسیونالیستی، مارکسیستی، لیبرالیستی و غیره.

تعریف جریان شناسی

شناخت منظومه فکری، چگونگی شکل گیری، چگونگی تبدیل این فکر به سازمان، تشکیلات و مطالعه تحول جریان از زمان شکل گیری، بلوغ، رشد و بده بستان ها با سایر جریان ها و موسسین جریان و چهره های تاثیرگذار در حوزه های مختلف فکری، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جنبش و سیر افول احتمالی جریان.

تعریف جریان شناسی سیاسی

یعنی شناسایی آن دسته از امواج فکری که از مکاتب سیاسی الهام گرفته، منشاء نظر و عمل سیاسی گشته و با شکل دهی به گروهها، دسته‌جات، احزاب، جبهه بندی ها، طیف بندی ها و نظایر آنها در جامعه حرکت و تغییر ایجاد می‌کند. توجه به زمینه های اجتماعی پدیده ها و گروه بندی کلان سیاسی و فعالیت آنها در جامعه است.

بخش دوم  : جریان شناسی سیاسی در ایران امروز

سوال این بخش این است که جریان‌های سیاسی کلانی که در ایران به عنوان جریان اصلی محسوب می‌شوند و به ویژه بعد از انقلاب این جریان با انقلاب اسلامی حاکم می‌شود و اینکه جریان های رقیب کدام اند و سیر تحول و تعامل این سه جریان در طول این سال‌ها چگونه بوده است؟

در تاریخ بیش از یک صد سال گذشته ایران سه جریان/ جریانات اصلی و بزرگ در عرصه فکر و سیاست در ایران مطرح اند که عبارتند از لیبرالیسم، سوسیالیزم، اسلامیسم و بعلاوه یک جریان ناسیونالیسم. به ناسیونالیسم نمی پردازیم و دو جریان اصلی لیبرالیسم، سوسیالیسم را به عنوان دو جریان برون زاد و اسلامیسم و ناسیونالیسم را به عنوان دو جریان درون زا تعریف میکنیم.

در انقلاب اسلامی هر سه جریان لیبرالیسم، سوسیالیسم و اسلامیسم اپوزوسیون ناسیونالیسم شاهی بودند. از این سه جریان دو جریان انقلابی بودند و یکی رفرمیست یا اصلاح‌طلب بودند. اسلامگرایان و سوسیالیست‌ها انقلابی بودند. سوسیالیست‌ها قصد داشتند رژیم شاه را براندازند و یک نظام سوسیالیستی مثل کوبا، چین و شوروی ایجاد کنند. اسلامگرایان به خصوص از سال 1342 به بعد به رهبری امام خمینی رضوان الله تعالی علیه قصد داشتند رژیم پهلوی را براندازند و یک نظام اسلامی که بر اساس کتاب تقریرات امام در درس ولایت فقیه در نجف تدریس شده بود یک حکومت اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه را مستقر کنند. جریان لیبرال ها عمدتاً رفرمیست بودند یعنی نظام شاهی را قبول داشتند و بر اساس آنچه در مشروطه در سال ۱۲۸۵ شمسی غالب بود این حرف را تکرار می کردند که شاه سلطنت کند اما حکومت نکند.

در انقلاب اسلامی جریان سیاسی اسلامی تبدیل به نظام حاکم می‌شود. اما دو جریان دیگر در واقع کارشان با جریان اصلی اسلام گرایی است. لیبرالها تا مقطع اشغال سفارت آمریکا در حاکمیت قرار داشتند و بعد تبدیل به اپوزیسیون می‌شوند. سوسیالیستها تا اواسط جنگ تحمیلی بسته به نحله های مختلف، بخشی از آنها همراهی کردند، بخشی سلاح ها را تحویل ندادند و پاسگاه‌های مرزی را خلع سلاح کردند و تبدیل به اپوزیسیون مسلح علیه جریان سیاسی اسلامگرایی می شوند.

در نتیجه جریان اصلی سیاسی حاکم بر ایران بعد از انقلاب اسلامی جریان اسلامیسم است و دو جریان دیگر یعنی لیبرالیسم و سوسیالیسم جریان‌های رقیب اند. یعنی لیبرال ها جریان رقیب درون حاکمیت تا اشغال سفارت آمریکا هستند و سوسیالیست ها از همان ابتدا جریان رقیب پرخاشگر هستند و علیه حاکمیت مرکزی می جنگند. در سیستان و بلوچستان، خلق عرب، خلق ترک، خلق بلوچ خلق کُرد و … در آن زمان هر انقلابی رخ می‌داد انقلاب چپ بود و چپی ها  فکر می‌کردند انقلاب پشت قباله آنها است.

بر این اساس سالهای بعد از انقلاب را به سه مرحله تقسیم می کنیم و نسبت این دو جریان را با جریان اصلی عرض میکنیم. در سال‌های اولیه انقلاب هر سه جریان در صحنه اند و بیش فعال اند. حتی در انتخابات ریاست جمهوری اول هر سه با کم و زیاد کاندیداهای خود را دارند. در مجلس اول نیز همین گونه بود. هر دو جریان دیگر بنا به دلایلی از صحنه خارج می شوند و تبدیل به جریان رقیب منفعل یا در حال رکود می شوند. این اتفاق عمدتاً در سال‌های دفاع مقدس اتفاق می افتد.

الان مد شده میگویند انقلاب اسلامی، جریان های سیاسی رقیب را از قطار انقلاب پیاده کرده است و رویکرد حذفی به آن ها داشته است. شما را ارجاع می‌دهم به روزنامه های اول انقلاب. ببینید روزنامه ها درباره چپ و لیبرالیسم ها چه می نویسند. چپ ها با اعمالی که انجام دادند هم خودشان را پیاده کردند و هم لیبرال ها. اما سال‌های بعد از دفاع مقدس و جنگ تحمیلی دو جریان لیبرال‌ها و سوسیالیست‌ها به نوعی احیا شدند. این دو به دلیل ماهیت دینی جمهوری اسلامی ایران و به دلیل نوع عملکرد آنها در سال‌های اولیه انقلاب نتوانستند به عنوان جریان سیاسی رسمی به فعالیت خود ادامه دهند و به دو جریان غیررسمی تبدیل شدند که نفوذشان و مشارکت شان در قدرت توسط بخشی از جریان‌های اسلام‌گرا که به لحاظ مبنایی می توانستند با آنها تعامل بکنند پیش بردند.

در یک جمع بندی سه جریان سیاسی اسلامیسم، سوسیالیسم و لیبرالیسم در ایران وجود دارند که اینها با جریان پهلوی مقابله کردند. ایدئولوژی و اراده اسلامیست ها حاکم شد و تا مدتی با آن دو جریان دیگر همکاری داشتند. ولی به دلیل نوع عملکرد سوسیالیستها که انقلابی گری مسلحانه بود و هم ماهیت لیبرال‌ها که اساساً رفرمیست بودند و نه انقلابی، آنها جمهوری اسلامی را درک نکردند و کشور را تا آستانه فروپاشی بردند. لیبرال ها به بهانه اشغال سفارت آمریکا از اسلام‌گرایان جدا و وارد دوران رکود شدند. سوسیالیستها با نظام مستقر مبارزه مسلحانه ‌کردند و به دلیل بدنامی کمونیسم اتحاد جماهیر شوروی عملا از گردونه خارج شده و رکود پیدا کردند و در سالهای ۶۷ و ۶۸ با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بخت و اقبال آنها در دنیا رو به افول نهاد. برعکس آنها بخت و اقبال لیبرالها رو به صعود و گشایش بود و در ایران لیبرال ها بعد از جنگ تحمیلی با قدرت بیشتری احیا شدند و سوسیالیست ها با قدرت کمتر. ایندو هیچگاه به طور رسمی وارد حاکمیت نشدند اما به طور غیر رسمی وارد شدند.

بخش سوم : خرده جریان های اسلام گرا

آیا جریان‌ اسلام‌گرا فقط یک جریان است یا خرده جریان‌های زیادی در آن وجود دارند؟ هر سه جریان اسلامگرا، لیبرال و سوسیالیست حداقل هر کدام به ۳ خرده جریان تبدیل می‌شوند. سوسیالیست‌ها و لیبرال‌ها را نمی پردازیم و فقط به جریان اسلام گرا می پردازیم.

اسلامگرایان که اسلام را در نظر و عمل سیاسی مبنا قرار می دهند به سه دسته تقسیم میشوند. یک گروه از اسلامگرایان کسانی هستند که در نظر و عمل اسلام را مبنا قرار می‌دهند اما به روی تفکرات بیرونی باز عمل می کنند و بده بستان فکری با تفکرات غیر از خود را دارند و از تفکرات مدرن استقبال می کنند. یعنی بده بستان فکری با لیبرال‌ها را منفی نمی دانند بلکه لازم و ضروری هم می دانند. به این گروه میگوییم اسلامگرایان متجدد. یعنی به تجدد روی خوش نشان می‌دهند و ترشرویی نمی‌کنند. نقطه مقابل اینها گروه دیگری از اسلامگرایان هستند که به آنها اسلامگرایان متحجر گوییم. یعنی کسانی که برخلاف گروه اول به روی تفکرات بیرونی ترشرو هستند و باز عمل نمی‌کنند و نه تنها آن را لازم نمی دانند بلکه حتی جایز هم نمی دانند و به روی تفکرات بیرونی بسته عمل می‌کنند. حتی در دینداری خود نیز در واقع جمود و قشری گری هایی دارند. امام خمینی از متحجرین بسیار بسیار می نالند شاید به اندازه ای که از متحجرین می‌نالند از سایر گروه ها نمی نالند. گروه سوم بین این دو قرار می گیرند: اسلامگرایان متعادل. آنها در نظر و عمل سیاسی اسلام را مبنا قرار می دهند اما نه به اندازه متجددین به روی تفکرات دیگر باز عمل می کنند و نه مانند متحجرین انعطاف ناپذیرند.

در ادامه نحوه تعامل این سه خرده جریان را بررسی می‌کنیم.

تجسم اسلامگرایان متحجر در سال‌های اولیه انقلاب در انجمن حجتیه است. آنها مجال رسمی برای ظهور و بروز رسمی نداشتند، هرچند لایه‌هایی از آنها در جمهوری اسلامی فعال بودند. فعالیت های سیاسی در سال‌های اولیه انقلاب را اسلامگرایان متجدد و متعادل تشکیل می دادند و هر کدام تشکل‌هایی داشتند. مثلاً متجددین در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، دفتر تحکیم وحدت، خانه کارگر، انجمن اسلامی، معلمان کشور، اسلامگرایان متعادل مانند هیئت‌های موتلفه، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، جامعه روحانیت، جامعه مهندسین، انجمن ها … این دو خرده جریان اخیر اسلامگرا ائتلاف های قابل توجهی در جریان انقلاب اسلامی در مقابل لیبرال ها و سوسیالیست ها داشتند.

در مجلس اول و انتخابات ریاست جمهوری این دو جریان ائتلاف ‌کردند و نقطه مقابل لیبرال ها و سوسیالیست ها بودند. در نیمه های دهه شصت اسلامگرایان متجدد به چپ شهرت پیدا کردند و اسلام گرایان متعادل به راست. در حالی که قبل از آن راست و چپ لیبرال ها و سوسیالیست ها بودند.

در نیمه های دهه ۶۰ متجددین به چپ و متعادلین به راست شهرت پیدا کردند. چرا؟ زیرا در مجموعه‌ای از حوادث و پدیده ها و اتفاقات کشور اسلامگرایان متجدد موضعی داشتند که آن مواضع در دنیا به عنوان مواضع چپ شناخته می شوند. گروه دیگر یعنی اسلامگرایان متعادل در آن اتفاقات و مباحث مواضعی اتخاذ کردند که در دنیا آن مواضع به راست شناخته می شود. این به آن معنا نیست که اسلامگرایان سوسیالیست یا لیبرالیسم شدند.

اسلامگرایان متعادل هیچ‌گاه واژه راست را برای خود به رسمیت نشناختند. اما این عنوان راست به آنها داده شد. مثلاً در مصادره زمین های زمین داران بزرگ، اسلامگرایان متجدد گفتند اینها زمین‌ها را به ناحق گرفتند و از فلان هکتار به بالا غیر مشروع است و باید مصادره شود. اسلام‌گرایان متعادل که بعداً به راست شهرت پیدا کردند می گفتند با چه منطقی باید اینها مصادره شود. اگر افرادی زمین زیادی دارند و آنرا مشروع و قانونی به دست آوردند به نام هیچ عنوانی حتی به نام انقلاب نمی‌شود آنها را مصادره کرد. در نتیجه نزاعی بین متجددین و متعادلین به وجود آمد و متعادلین را به عنوان طرفداران فئودال ها خطاب کردند. اسلام‌گرایان متعادل طرفدار اقتصاد بازار آزاد بودند و اسلامگرایان متحجر طرفدار اقتصاد دولتی بودند و اینگونه بود که نزاع شکل گرفت. یا در موضوع مدارس خصوصی و دولتی این اختلاف نظر وجود داشت. مدارس خصوصی آری یا نه؟ اسلامگرایان متجدد به نام عدالت می گفتند یا همه در مدارس خصوصی بروند یا هیچکس. اسلام گرایان متعادل عدالت را در برابری می‌دانستند و این منازعه دیگری و مباحث پردامنه دیگری بود. در همه جای دنیا مواضعی از این دست مواضع چپ و راست است.

اما در اوایل دهه هفتاد اتفاقی در میان راست ها و چپ ها رخ داد و انشعاباتی شکل گرفت. در راست ها انشعابی رخ داد و به اصطلاح راست مدرن را شکل دادند. راست سنتی یعنی همان جریان سابق و راست مدرن یعنی کارگزاران که دولت آقای هاشمی به خصوص در دولت دوم آقای هاشمی در واقع این کاملاً سامان گرفت و راست مدرن شدند.

در درون چپ‌ها هم چنین اتفاقی رخ داد. خصوصاً در انتخابات ۷۶ جریانی به نام دفاع از ارزش‌های انقلاب اسلامی رخ داد و به چپ مدرن شهرت پیدا کردند و آن جریان قبلی چپ سنتی ماندند. پس در واقع چهار جریان شدند، راست سنتی و راست مدرن، چپ سنتی و چپ مدرن. کما اینکه در نیمه دوم دهه ۷۰ یعنی از زمانی که آقای خاتمی رئیس جمهور شد اتفاق جالب دیگری افتاد و آن این بود که چپ ها اسم خود را تغییر دادند و اسم رقیب را نیز تغییر دادند و چون از قدرت رسانه‌ای خوبی برخوردار بودند تلاش کردند این دو اسم را جا بیندازند. یعنی خود را اصلاح‌طلب نامیدند و رقیب شان را محافظه کار.

سوال؟ مگر آدم ها همون آدم‌ها نبودند! چه اتفاقی افتاد که ایجاب می کرد این تغییر نام به وجود آید؟ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، مجموعه روحانیت مبارز، خانه‌کارگر، انجمن اسلامی معلمان، دفتر تحکیم وحدت و … ناگهان اسم خود را به اصلاح طلب تغییر دادند و بعد اسم رقیب را نیز عوض کردند. اسم رقیب راست بود الان به آن می گفتند محافظه کار. آن زمان اتفاق جالبی افتاد و آن این بود که کارگزاران سازندگی که قبلا به عنوان راست مدرن خانه تکانی کردند و کوچک شدند، از جبهه راست و راست مدرن آمدند درون اصلاح طلب ها. سوال این بود که گروه های قبلی راست شده بودند یا کارگزاران چپ شده بودند؟ بعدها کارگزاران آن بلوک را رها کردند و آمدند در این بلوک. پاسخ این است که در یک اتفاق نادر تاریخی مجموعه‌ای از آدمهایی که تا یک مقطعی چپ بودند و در گفتمان شان عدالت و عدالت اجتماعی، اقتصاد دولتی و مبارزه با استکبار و مبارزه با امپریالیسم کلیدواژه های اصلی آنها بود، ناگهان کلید واژه های شان تغییر کرد به آزادی، جامعه مدنی، شهروندی و اقتصاد آزاد. به به عبارت دیگر آن بلوک راست شدند. در واقع کارگزاران تغییر مواضع نداده بودند بلکه آن بلوک تغییر مواضع داده بودند و کارگزاران شده بودند. در نتیجه کارگزاران و آن گروه مجموعاً یک بلوک جدید شدند به نام اصلاح طلب. این ها در واقع راست های لیبرال بودند. در واقع جالب است اینقدر فراست و کیاست وجود داشت که اسم خود را راست گذاشتند. سالها با راست جنگیده بودند. سال‌ها با اقتصاد آزاد جنگیده بودند. سال‌ها با مصادره شدن موافق بودند. سالها با بخش خصوصی جنگیده بودند. ولی الان همه شان از مواضع خود برگشته و صحبت از اقتصاد بازار آزاد، اختیار بخش خصوصی و خصوصی سازی می کردند. لذا به همین جهت در یک تغییر نام خود را اصلاح طلب و رقیب را محافظه کار نامیدند.

در نیمه اول دهه هشتاد اتفاق جدید دیگری رخ می‌دهد و آن این است که به اصطلاح راست ها اسم جدیدی برای خودشان انتخاب می کنند. برای اولین بار اسم خود را اصولگرا گذاشتند. با توجه به اتفاقاتی که در بین اسلامگرایان متجدد افتاد و از چپ به راست تبدیل شده بودند و اینکه اصلاح‌طلب ها در این راست گرایی تجدیدنظر های قابل توجهی در اصول انقلاب انجام داده بودند یا در حال انجام بودند، گروه اسلامگرایان متعادل برای اینکه مرز خود را به روشنی با آنها مشخص کنند خود را اصولگرا نامیدند تا بگویند بر خلاف آنها که تجدیدنظرکنندگان در اصول انقلاب هستند خود را موظف به دفاع از پایداری در اصول انقلاب اسلامی تعریف کنند و اسم خود را اصولگرا گذاشتند.

از آن روزگاران تا امروز حداقل در درون هر سه خرده جریان سه نحله شکل گرفته است و بنابراین با خرده گفتمان ها یا نحله‌های اسلامگرایی در انتخاباتی که الان هستیم مواجهیم. اینها چه هستند؟ سه جریان اسلامگرای متجدد، متعادل و متحجر. هر کدام از این ها در درون خود سه شاخه شده‌اند: رادیکال، کلاسیک و متعادل. کارهایی که در جریان شناسی سیاسی انجام می‌دهیم این است که بتوانیم با سنخ شناسی به فهم بیشتر آنچه در بیرون اتفاق افتاده است برسیم. تلاش ما بر این است که رابطه ی سیاست و روابط سیاسی در قدرت و جامعه سیاسی ایران را به تصویر بکشیم. ممکن است کسی جور دیگری تعریف کند و کس دیگری یه جور دیگری. ولی همه این تلاش ها برای قابل فهم سازی است.

بخش چهارم: بررسی مصادیق خرده گفتمان ها

متجددین کسانی بودند که در نظر و عمل سیاسی اسلام را مبنا قرار دادند، اما به روی تفکرات بیرونی باز عمل میکرند. در تاریخ بعد از انقلاب تا مدتی این گروه با تفکر بیرونی که بیشتر با آنها هم داستان بودند سوسیالیست ها بودند و به همین جهت به چپ شهرت پیدا کردند. از سال ۷۶ به بعد با راست یا لیبرالیسم دمخور شدند و اسمش اصلاح‌طلب شد و تا جایی پیش رفتند که کارگزاران که راست های مدرن اولیه بودند و در بستر و دامنه گروه اسلامگرایان متعادل متولد شده و رشد پیدا کردند به آنها پیوستند و بعد اعلام کردند ما از اینجا به بعد مسلمان لیبرال هستیم.

اصلاح طلب ها سه دسته و سه خرده جریان دارند. رادیکال، کلاسیک و متعادل. رادیکال مثل آقای تاجزاده و حزب مشارکت یا به تعبیری جبهه مشارکت. حرف های ساختارشکنانه تند می زنند بر اساس مبانی لیبرالیسم و مبانی قبلی آنها که چپ بود یعنی سوسیالیستی بود و از عدالت و مبارزه با امپریالیسم دیگر صحبت نمی کنند. یک سری اصلاح طلب کلاسیک و مصداقی داریم مثل آقای جهانگیری یا اگر بخواهیم تشکیلاتی نام ببریم خانه کارگر، انجمن اسلامی معلمان و دیگران. اصلاح طلب های متعادل مثل کارگزاران، در دولت فعلیِ آقای روحانی نیز برخی حضور دارند. این ها نه جهانگیری اند نه تاج زاده اند. آقای همتی و آقای مهرعلیزاده شاید در واقع به توان گفت اصلاح‌طلبان متعادل شدند.

اصولگرایان متعادل مثل آقای لاریجانی. البته آقای لاریجانی الان دو تعریف دارد. مانند روحانی که خاستگاه اصولگرایی بود ولی در منتها علیه سمت چپ اصولگرایی قرار دارد به گونه‌ای که با او سمت راست اصلاح‌طلبی همسایه و تقریباً یک کاسه و یه سفره شده است. اصولگرایی آقایان روحانی و لاریجانی که کنار هم هستند اصول گرای متعادل بودند.

اصول گرایان کلاسیک مثل جامعه مهندسین، موتلفه. شاید بتوان آقای رئیسی را در اصولگراهای کلاسیک قرار داد. اصولگراهای رادیکال مثل آقای جلیلی اینها اصولگراهای رادیکال هستند. آقای رضایی را هم تا حدی می توان در جایگاه آقای رئیسی قرار داد.

متحجرین متعادل افرادی اند که با بیوت برخی مراجع و ولایتی های غیرمتعارف با جمهوری اسلامی که چنگ به روی جمهوری اسلامی نمی‌اندازند. نقطه مقابل، رادیکال‌ها، طیف شیرازی‌ها هستند. کسانی که شیعه دوازده امامی هستند و جاپاهایی در نجف عراق و در قم دارند. متحجران کلاسیک، انجمن حجتیه را می‌توان قرار داد.

ترسیم فضای حاکم بر انتخابات 1400 – پنج نکته

نکته اول : تقسیم بندی اصولگرا و اصلاح طلب دیگر کشش شرایط فعلی را ندارد. سردرگمی به وجود آمده در تقسیم‌بندی جریان‌های مختلف سیاسی نیز این امر را نشان می دهد. همین که جریان چپ خود را اصلاح‌طلب نامید به این معناست که دیگر آن اسم کشش این جریان را نداشت. به نظر می‌رسد حداقل یک دهه هست که دیگر اینطور نیست. جریان ها و نحله ها و شاخه های مختلفی به وجود آمده‌اند که ترکیبی اند. دلیل این امر ناتوانمندی در گفتمان سازی یا قبیله ای کردن این تقسیم بندی های سیاسی در ایران است یا سرگشتگی در فضای بین‌المللی است. شواهد موید این است که تقسیم بندی جدیدی لازم است چرا که فاصله دو سر طیف بسیار زیاد است.

نکته دوم: یکی از مطالبات جدی جامعه سیاسی ایران امروز تغییر و تحول است. این جملات را امروزه می‌شنویم. دولت ناکارآمد است. دولت کار را رها کرده. اصلاح‌طلبی به پایان رسیده. اصلاح طلب ها رای نمی‌آورند. چپ و راست دیگر جواب نمی‌دهد. کشور نیاز به یک کننده و تمام کننده دارد. نسل کهنه شده کشور را رها نمی کنند. فساد و ناکارآمدی کشور را برداشته است. دهه شصتی ها و هفتادی ها به بازی گرفته نمی‌شوند. . چرخش نخبگان متوقف شده. جملاتی از این قبیل نشان می دهد جامعه ایران امروز آبستن  تغییر و تحول است. ترجمان این جملات در نیروهای ضد انقلاب این است که اساس نظام را باید تغییر داد.

نکته سوم: برای تغییر و تحول سوگیری های کلانی از جامعه استشمام میشود. مثلاً سپرده شدن کار به دست کاربلدان و کاردانان. سپردن کار به دست پاک دستان. تقاضا برای آمدن مردانِ عمل نه مردان حرف. استفاده از جوانان و نسل جدید به ویژه میدان دادن به نسل های سوم و چهارم. اهمیت پیدا کردن همزمان عدالت و آزادی، لزوم برنامه اقتصادی روشن.

نکته چهارم: فضای انتخاباتی امروز میان اولویت سیاست داخلی با محوریت اقتصاد معیشتی و اولویت سیاست با محوریت سیاست خارجی حول مذاکره و رفع تحریم در نوسان است.

نکته پنجم: به نظر می‌رسد بر خلاف اوایل انقلاب که ماکروپولتیک در سیاست نظری و سیاست عملی جایگاهی داشت، امروزه میکروپولتیک ظهور و اهمیت جدی تری پیدا کرده است. در روابط بازی قدرت در ایران اینها تعیین کننده هستند. جوانان، زنان، اقوام، دانشجوها، محیط زیستی ها و … در واقع اینها انگیزه کلان عدالت و آزادی ندارند و به نوعی مطالبات ریزتر و صنفی تری دارند. میکروپولتیک ها با ماکروپولتیک ها که در ابتدای انقلاب جایگاه خاصی داشتند جایگزین شده‌اند.

پاسخ به چند مساله

احراز صلاحیتها : مناقشات بر سر شورای نگهبان در زمان حضرت امام هم مطرح بود و یادم هست آقای محمدعلی انصاری که در دفتر امام بودند، نامه ای به امام نوشتند و امام پاسخ داد. در آن زمان بچه‌های چپ حاکم بودند و تصور بر این بود که دوره راست به سر آمده و با این نامه و جوابی که امام خواهند داد تکلیف راستی ها یکسره خواهد شد. امام در آن نامه از جایگاه و اعضای شورای نگهبان حمایت جدی کردند.

در نظر منِ معلم جامعه شناسی سیاسی اگر این طیف های سیاسی یک کاندید داشتند، غیر از متحجرین که جایگاهی ندارند یا سکولاها، آن شش جریان اگر از هر کدام یک کاندید در انتخابات حضور داشت بد نبود. اما ظاهراً این دوره با توجه به حرف هایی که شورای نگهبان می زند شورای نگهبان خود را مسئول این نمی‌داند که در تایید یا رد صلاحیت ها این را لحاظ کند. شاید جمهوری اسلامی در جایی باید به این موضوع فکر کند. جمهوری اسلامی نیاز دارد که جریان های سیاسی حضور داشته باشند. ظاهراً این دفعه بحث تقوا در احراز صلاحیت ها بسیار اهمیت داشته است. البته فضای انتخاباتی ما به سمت شوهای تبلیغاتی و سیاسی رفته است. من در مقام معلم وقتی فکر کردم که آیا می توانم خودم را راضی کنم در انتخابات کاندید شوم دیدم نه نمیتوانم. فضای انتخاباتی ما طوری ست که باید شخصیت غیر واقعی از خود نشان داد تا رای بیاوری.

این بحث را از آن سو گفتم که علاوه بر اینکه تقوا امر مهمی در کاندیداها و احراز صلاحیت هاست، اما باید رنگ های مختلف سیاسی نیز مد نظر قرار گیرند. شورای محترم نگهبان باید تا حدی این موضوع را در نظر بگیرد.

لزوم شرکت در انتخابات : مطلب دیگر اینکه ترامپ، نتانیاهو، بن سلمان و برخی ایرانیان خارج نشین با تشکیل جبهه ایرانی-ایرانی، غربی-امریکایی، عربی- عبری شرایط سختی را برای ایران به وجود آوردند و آن را به خوبی لمس کردیم. فشار حداکثری که به وجود آمد با مقاومت مردم ما که بعضاً با حقوق دو میلیون تومان زندگی می‌کنند روبه‌رو شد. آنها همه ابزارها را علیه جمهوری اسلامی استفاده کردند. اما میبینید ترامپ رفت، بن سلمان هم بسیار تلاش کرد و ۵۰۰ میلیارد دلاری که هزینه کرد دیگر بر نخواهد گشت و رئیس جمهور جدید آمریکا همان مسیر قبلی را ادامه نخواهد داد و به دلیل جبهه مقاومت در یمن، لبنان و سوریه تیرشان به سنگ خورد. آمریکایی‌ها در وین مسیر مذاکره را باز کردند. سعودی‌ها در بغداد و نتانیاهو هم در داخل دچار اغتشاشات فراوان است و درگیری او با غزه نیز که چند میلیون صهیونیستی را به پناهگاه برده است که باید دولت تغذیه آنها را تأمین می‌کرد. بازدارندگی معکوس جدیدی شکل گرفت. لذا رئیس‌جمهور آینده هر کس باشد بایستی آدمی باشد که به توانمندی‌های داخل اعتقاد داشته باشد و مرد عمل باشد. مرد کیاست و سیاست هم باشد. به نظر می‌رسد فضای بیرونی فضای خوبی است برای تبدیل این دوران عسر که کرونا آن را عسرتر کرد به دوران یسر.

اولاً باید در رای دادن تردید نکنیم. چون جبهه امریکایی-غربی و عبری-عربی عرصه را باخته شده می‌دانند. اما هنوز امید به جبهه ایرانی-ایرانی دارند و قصد دارند از نارضایتی های اقتصادی و فشارها و تولید شورش های خیابانی در انتخابات محصول بچینند. اگر می‌خواهیم این فشارها کم شود باید رای بدهیم تا زنجیره فشار قطع شود. اگر این زنجیره فشار قطع نشود فشارها ادامه پیدا خواهد کرد. الان زمان بهره بردن از مقاومت است. یا رای میدهیم و از مقاومت ثمر آن را می‌بینیم یا رای نمی دهیم و زنجیره فشار حداکثری با کمترین هزینه، بهره‌ اش را می‌برند و فشار نه تنها بر ما کم نخواهد شد بلکه بیشتر خواهد شد.

اصلاح نظام انتخاباتی: پیشنهاد ما این است که باید نظام انتخاباتی خاصی تعریف کنیم که در آن حداقل سه جبهه را بتوانیم به رسمیت بشناسیم و هرکس باید خودش را در یکی از این حزب ها تعریف کند. مثلا قرمز، آبی، زرد. هویت ها مشخص شوند. اما خروجی این است که هر کدام از اینها یک نفر را بیرون دهد. یعنی معیارهای شورای نگهبان را مجبورند درون خود انجام دهند و پالایش کنند و فردی که بیرون می‌آید باید در قد و قواره آن افراد دیگر باشد و برابری کند. در عین حال می‌توان مکانیسم شورای نگهبان خودمان را نیز استفاده کرد و این افراد می‌توانند هر شاخه سه نفر را معرفی کنند تا از بین این افراد شورای نگهبان انتخاب کند. در این حالت دیگر دو هزار نفر ثبت‌نام نمی‌کنند که در نهایت مثلاً شش نفر تایید شوند. همچنین روحیه برخی ایرانی‌ها اینگونه است که خود را در جبهه بازی و خط بندی معرفی نمی‌کنند. اینجا می توان راهی برای مستقلین تعریف کرد. خروجی این مستقلین باید وزنش به اندازه وزن افرادی باشد که زرد و آبی و قرمز هستند. مثلاً فرد مورد نظر ۵۰۰ امضا از بزرگان جمع کند. در نهایت مسیر میشود ۳ بعلاوه ۱ یا ۳ بعلاوه ۲. این نظام انتخاباتی باعث شکل‌گیری احزاب شده و تامین کننده روحیات ایرانی ها نیز هست.

انواع نظام های سیاسی و نوع مطلوب برای ایران: سه نظام سیاسی وجود دارند: پارلمانی، ریاستی، نیمه ریاستی نیمه پارلمانی. ما الان نیمه پارلمانی نیمه ریاستی هستیم. قبلاً تقریباً پارلمانی بودیم. اردوغان و آمریکا ریاستی شده است. بر اساس تجربه خودمان و تجربه کشورهایی که به ما نزدیک اند یا دورند بهتر است کار علمی ای اتفاق بیفتد ببینیم کدام نوع نظام سیاسی برای تبدیل وضعیت ما مناسب است یا اینکه ما باید اساساً تغییر حالت بدیم به دو حالت دیگر یا وضع موجود را بهبود بخشیم.

در نظام ریاستی رئیس دولت و رئیس حکومت یکی است. هر دو رئیس‌جمهور است. اما در پارلمانی رئیس دولت یک نفر است و رئیس حکومت یک نفر دیگر است. مثلاً در انگلستان رئیس دولت ملکه است و رئیس حکومت نخست وزیر است. در فرانسه که نیمه ریاستی نیمه پارلمانی است رئیس دولت رئیس‌جمهور است و رئیس حکومت نخست وزیر است.

اثرگذاری قوه مجریه نسبت به سایر قوا : قوای مقننه و قضاییه بر اساس تاریخ حکومت داری و حکومت های مشروطه ایجاد شده اند تا قدرت حاکم مطلق را محدود کنند. قوه مجریه، قوه قضاییه و قوه مقننه وقتی به وجود آمدند، قوه مقننه و قضاییه برای ایجاد محدودیت در قوه مجریه ایجاد شدند تا مجریه تبدیل به دیکتاتوری نشود. قوه مجریه وظیفه دارد مقابل فساد بایستد. لذا هیچ گروهی به اندازه قوه ‌مجریه اثرگذار نیست و قابلیت رقابت ندارد. چرا که دو قوه دیگر برای کنترل او ایجاد شده اند.

مشارکت سیاسی : کتاب جامعه و سیاست مایکل راش که انتشارات سمت منتشر کرده  فصلی دارد به نام مشارکت سیاسی. در بخشی از این کتاب آنجا بر اساس مطالعه‌ای که از مجموعه کشورهای جهان انجام شده است میانگین گیری شده و مشارکت سیاسی را ذومراتب می‌داند. کف مشارکت سیاسی رای دادن است و سقف آن درگیر شدن در سیاست و قبول مسئولیت سیاسی است. بین اینها از روزنامه خواندن، عضو حزب بودن، عضو فعال بودن، عضو منفعل بودن، مشارکت در بحث های سیاسی، مشارکت در تجمعات و تظاهرات ها درجه های دیگری از مشارکت سیاسی اند. میانگین جهانی نشان می‌دهد ۵۰ درصد مردم فقط مشارکت سیاسی شان در حد رای دادن است. یعنی حداقل کار را انجام می‌دهند. حدود ۲۵ درصد هستند که به همین اندازه هم رای نمی‌دهند و مشارکت سیاسی ندارند. لذا ۲۵ درصد باقی مانده میانگین را بالا یا پایین می‌برند. تصور من این است که با توجه به فضایی که وجود دارد مشارکت سیاسی در انتخاب ریاست جمهوری که همزمان با شوراها هست در بعضی جاها مجلس و خبرگان، بین ۵۰ تا ۶۰ درصد مشارکت داشته باشیم. اگر این باشد بسیار مشارکت خوبی خواهد بود و مشکلی ایجاد نمی‌کند.

دو نکته  

در تاریخ مشارکت سیاسی مردمان مختلف همیشه اینگونه نبوده است که مشارکت همواره از روند ثابت رو به بالایی برخوردار باشد. بلکه سینوسی است. گاه مشارکت در کشوری ۴۰ درصد و در انتخابات بعدی به ۸۰ درصد رسیده است. از این می خواهم نکته دوم را نتیجه بگیرم که مشارکت تابعی است از موفقیت یا عدم موفقیت در سیاست.

ما کشوری هستیم که دچار فشار سیاسی زیادی هستیم. دولت ضعیفی بر سر کار داریم. شاید ضعیف‌ترین دولت بعد از انقلاب بر سر کار بوده است. از بد حادثه کرونا هم اضافه شده است. از بد حادثه تحریم حداکثری هم داریم. نتیجه این می‌شود که مردم در کارآمدی نظام مشکل پیدا کرده اند. به همین جهت ممکن است رای کمتر دهند، اما به همان سرعت چنانچه دولتی بیاید که کارآمد و روزآمد باشد و مشکلات مردم را حل کند، مسلماً در دوره‌های بعد این مشارکت سیاسی بالا خواهد رفت. پایین آمدن آن به مفهوم مطلق نابودی و یاس و ناکارآمدی نظام نیست و البته به این مفهوم هم نیست که این پایین آمدن را نادیده بگیریم. بلکه پایین آمدن می تواند هشدار باشد، ولی پایان کار نیست. بالا آمدن هم می تواند بشارتی باشد، ولی به این مفهوم نیست که بالا می ماند. کافی ست مشارکت سیاسی افراد در انتخابات های مختلف در کشورهای مختلف را بگیرید و مقایسه کنید.